این جا ...
اینجا ایران است ...
تهران ...
نگاه نکن که صدایم چند صباحیست از کوچه بغلی کاخ آن ملعون به گوش می رسد ...
اسپری پیدا کنم روی دیوارش بزرگترین " مرگ " را می نویسم کنار واژگون ترین " شاه " تاریخ ...
مفلوک نمی دانست سنگریزه ای بیش نیست سر راه ابرمرد دوران ...
امـــــــــاممان ... روح اللــــــــه ...
خوش به حال حاج علی ...
همان که دلش هوای جماران داشت ...
نگاه نکن به ره جمره رفتگان این روزهایش ...
این حوالی زمانی بوی خمین زاده ای می داد ...
حیف ...
حیف دیر راهمان دادند به این دار فانی ...
اصولا نسل ما دیر آمدن را خوب بلد است ...
ولی ...
نگاه نکن به تاخیرمان ...
دیر آمدیم ولی کوتاه نیامدیم ...
دیر آمدیم ولی نوبت که به ما رسید خوب آمدیم ...
کج و کوله نیامدیم ...
با چشم گریان دیر آمدیم ...
مثل بعضی ها از امام حسین تا آزادی نیامدیم و پای همان انقلابمان ایستادیم ...
آنقدر ایستادیم تا سبزها علف شدند زیر پایمان ...
دیر آمدیم و نبود چشمهای خمینی تا بشناسد ما را ...
ولی خدا را شکر آنقدر دیر نیامدیم که سیدمان کوچه های تنگ و تاریک کوفه را سوی نخلستان طی کند ...
خدا را شکر عید آمدیم تا قطره اشک ره چاه نپیماید ...
دیر آمدیم ولی زود باز نمی گردیم ...
نگاه نکن به نرم و نازکی نبردمان که جز چندی سعادتمند خون از دماغ الباقی در نیامد ...
نبرد ما نیز مقدس بود ...
نه مقدس تر بود ...
چون سخت نبود که سخت تر بود ...
چون پای جمره به جماران باز شد ...
چون خونمان بر زمین نریخت و بر دل نشست ...
چون سگ بازان سبز پوش شدند و بوتیک ها چفیه فروش ...
چون اگر آن زمان مسجد خوزستان را با جنگنده موشک باران کردند این بار خانه خدا در پایتخت را با دست به آتش کشیدند ...
چون سیمای ملی مان آهنگ پخش می کرد به جای آهنگران ...
چون در آن دوردست ها کفش پای صدام قامت بسته را به سخره گرفتیم و در همین نزدیکی ایرانی نماز اولی را ...
چون کلنگ اتوبان ندا را هم داشتند می زدند ...
چون روح الله عماری چون سید علی داشت و سید علی جز الله هیچ نداشت ...
عمار آنست که چشم هایش خیره به سر انگشت ولی باشد ...
عمار لبخند مولا ممّد حیاتش است ...
عمار ...
عمار عاشق است و علی معشوق ...
ما هنوز خیلی مانده تا جانمان بسته به جان مولا عمار شویم ...
ولی تو
نگاه نکن خرده سربازیم و کارمان شده انگشت بر کیبورد فشردن و ادعای بصیرت کردن ...
سید علی اذنمان دهد میفشاریم گلوی آن ناکسان هویدا با چشم بصیرت را ...
نگاه به لباسهای اتو کشیده مان هم نکن ...
خاکش را همان هایی تکاندند که سر تا پایشان خاکی بود ...
باور کن دل ما نیز هوای کرخه و کارون دارد ...
باور کن تمام سرمایه ما سجاده است و تربت کربلا ...
تکه پارچه ای سبز که رویش یا حسین نوشته و بوی شش گوشه می دهد ...
نگاه نکن شهرمان به رنگ فرنگستان درآمده و حرامش حلال تر از شیر مادر شده ...
به خدا تمام دارایی یکی مثل من از نسل علی و فاطمه بودن است هنوز ...!
جان زهرا چشم هایت را ببند و نگاه نکن ...
نگاه نکن مولای منتظر ...
نگاه نکن که بیش از حُسن ، عیوبمان خار چشمان مبارکت می شود ...
آنها قرآن سوزاندند و ما بر طاقچه عید به عید گرد و خاکش می زداییم ...
آنها عمل می کنند بدانچه ایمان ندارند و ما سکوت می کنیم در اصول و فروعمان ...
آنها برای شکست قیام آخر الزمانی ات سالیان دراز است طرح و نقشه می ریزند و ما حتی غروب جمعه برایت وقت نداریم ...
آنها میدانند تا عاشورا و انتظار هست ما هستیم و ما خود نمی دانیم چرا از نیستی به هستی مان رساند اماممان روح الله ...
امام ما شیطان بزرگ نامش نهاد تا نشود قبله آمال ...
امام ما مرگ بر شاه گفت تا آن یکی هوای شاهی نکند ...
همان که هزار و یک شب قرار است خواب پیر جماران ببیند ...
امام ما فکر همه چیز را کرده بود ...
حتی بعد از آنکه با دلی آرام و قلبی مطمئن به لقاء الله پیوست لباس آخرت خلف صالحش را بر تن پاک خویش نمود ...
اماممان ... روح الله ... بوی مهربانی رسول الله می داد ...
ازین روست که سید علی بوی مظلومیت علی (ع) می دهد ...
نگاه نکن مولا ...
ما محافظه کار شدیم و کرکره پایین کشیدیم تا آنها هوای انقلاب کنند ...
ما گل گرفتیم در دهانمان را تا آنها فریاد یاحسین سر دهند و به شبهه بیاندازند بعضی را ...!
ما چشم بر هم نهادیم و لا اله الی الله گفتیم تا رسید لچکشان به نیم وجب و چادر از سر خواهرمان کشیدند ...
ما ...
لعنت بر ما ...
لعنت بر ما که همیشه دیر می آییم ...
نبخش ما را مولا ...
ما لایق عفو تو نیستیم ...
دلم هوای سجده ای دارد طولانی ولی وقتش را ندارم ...!
دلم هوای ایوان طلا دارد ولی تا به حال بیت آقا نرفته ام ...!
دلم هوای جمکران دارد ولی کجاست سعادت ...!
مشکل از ماست ...
مشکل از دیر آمدن ماست ...
اصلا مشکل از دعای شماست ...
چون فکر می کنیم خودمان هشت ماه نبرد را بردیم ...
خودمان تنهایی ...
و حالا که اوضاع بر وفق مراد است دوباره چشم هایمان گرم خواب شده ...!
بس است آقا ...
دیگر دعایمان نکن ... بس است ...
ما قدر تو را نمی دانیم ...
چشم هایت را ببند و بگذر از کنار ما ...

